انجمن نویسندگان مرده
حالتون خوبه؟ گفتیم یه آپی قبل امتحان ها کرده باشیم که فاصله بین دو آپ خیلی زیاد نشه! هر چی گشتم یه مطلب درست و حسابی درمورد ایلیاد و ادیسه پیدا نکردم.خودم هم خیلی در موردش نمی دونستم که بنویسم! البته قراره به زودی کتابش رو گیر بیارم ولی تا اونموقع خیلی دیر شده! ایلیاد و ادیسه که نویسندش معروفه(همچنین داستاناشون)،هومر! ادیسه ادیسه سرگذشت بازگشت یکی از سران جنگ تروا (ادیسیوس یا الیس) فرمانروای ایتیکا میباشد. در این سفر که بیش از بیست سال به درازا میانجامد ماجراهای مختلف و خطیری برای وی و همراهانش پیش آمده. در نهایت ادیسیوس که همگان گمان مینمودند کشته شده, به وطن خود باز گشته و دست متجاوزان را از سرزمین و زن و فرزند خود کوتاه میکند. ایلیاد در این داستان در رابطه با خدایان بسیار توضیح داده شدهاست. داستان اثر مربوط است به ربوده شدن هلن زن زیباروی منلاس یکی از چند فرمانروای یونان توسط پاریس پسر پریام شاه ایلیون (تروا). خواستگاران هلن با هم پیمان بسته بودند که چنانچه گزندی به هلن رسید شوی او را در مکافات مجرم یاری دهند. از این رو سپاهی بزرگ به فرماندهی آگاممنون و با حضور پهلوانانی چون آشیل اولیس آژاکس و... به سوی شهر تروا روانه گردید تا هلن را از پاریس بازپس گیرند. سپاهیان یونان مدتی مدید تروا را محاصره کردند ولیکن با رشادتهای نگهبانان تروا و هکتور برادر پاریس طرفی نبستند. از این رو به پیشنهاد اولیس به نیرنگ روی آوردند و با ساختن اسبی بزرگ ولی توخالی و هدیه نمودن آن به ترواییان اعلام صلح نمودند ترواییان اسب را به قلعه آوردند و به شکرانه پیروزی به بزم پرداختند غافل از اینکه پهلوانان یونانی در شکم اسب چوبین پنهان گردیدهاند. یونانیان در نیمههای شب از مخفی گاه خود به در شدند و بر ترواییان شبیخون زدند که در نتیجه آن کودک و بزرگ از دم تیغ گذرانده شد و تروا به آتش کشیده شد. این هم دو تا از شخصیت های معروف و محبوب که زیاد بی ربط نیستند( فکر می کنم تو ایلیاد بیشتر باشن،ادیسه رو دقیق نمی دونم!) آشیل(چقدر من ازش بدم می آد!) آشیل قهرمان اسطورهای یونان در داستان جنگ تروا است. همه پیکر او به جز پاشنه پایش رویین بود و همین بخش تنش هم مرگ او را رقم زد.(پاشنه آشیل که می گن همینه!) روایت منظومه ایلیاد در میانه جنگ تروآ واز نزاع آشیل و آگاممنون (سرکرده یونانیان، پادشان مسینی) آغاز میشود. آشیل آگاممنون را مجبور کرد دست از معشوقهاش خروسئیس بکشد. آگاممنون نیز وی را مجبور نمود دست از معشوقهاش بریسئیس بکشد. در نتیجه آکیلیس قهر کرد و از جنگ کنارهگیری کرد. هکتور فرمانده سپاه تروا پسر عموی اشیل، پتروکلوس را میکشد و به دلیل شباهت زیادی که بین اشیل و پتروکلوس بود، هکتور گمان کرد با اشیل مبارزه کرده و او را کشتهاست. اما آشیل به انتقامجویی بر میخیزد و هکتور را میکشد و سپاه تروا را شکست میدهد. قبل از پایان جنگ،پاریس فرزند کهتر پریام، شاه تروآ، آشیل را به تیری زهرآلود هدف قرار داد. آپولون، خدای خورشید، تیر را به پاشنه آسیبپذیر آشیل هدایت کرد و به زندگی کوتاه این پهلوان مشهور پایان داد. هکتور(من عاشقشم!) هکتور در اسطورههای یونان، فرزند بزرگ و محبوب پریاموس پادشاه تروا و هکابه یکی از شخصیتها در اسطورههای یونان بود. او در جنگ ترواو ایلیاد هومر نقش مهمی داشت. هکتور با آندروماخه ازدواج کرد. او در جنگ تن به تن با آیاس مساوی شد. او رهبری حملات بیشماری را به سربازان یونانی بر عهده داشت. او پتروکلوس پسر عموی آشیل را کشت و در جنگ تروا توسط آشیل که میخواست انتقام مرگ پتروکلاس را از او بگیرد کشته شد. پس از آن آشیل به جسد هکتور بی احترامی کرد و او را به ارابهٔ خود بست و جلوی دیوارهای تروا کشاند و از دادن جسد او برای مراسم تدفین اجتناب کرد. آشیل زمانی اجازه تدفین هکتور را داد که پریاموس شبانه به چادر او رفت و از او طلب جسد پسر خود را کرد. موفق و سر بلند باشید امروز اپم در باره یکی از بزرگترین نویسنده های جهانه!!! یعنی ویلیام شکسپیر: در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان
زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام "جان"
در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی
پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید . ماری
در 26 آوریل 1564 پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک
به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و
یونانی فرا گرفت . ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش،
مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند . برخی می گویند اول شاگرد قصاب
شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.
از اثارش هم میشه به : اتللو(بسسسسسسسسسیار دوستش دارم), مکبث,رومئو و ژولیت,شاه لیر, و تلاش بی ثمر عشق اشاره کرد (اینا فقط تو ذهنم بود) اگه اطلاعات بیشتر خواستید به مراجه کنید!!!! در پناه حق جدیدا یه کتاب در مورد داستایفسکی دارم می خونم و توش چیزای جالبی رو دیدم که دوست داشتم اینجا بذارم. مختصری درباره ی زندگیش: فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعهای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستانها را در این مکان میگذراندند. در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی کسب کرد. در طی دو سال بعد داستانهای همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت.در سال ۱۸۴۹ توسط پلیس مخفی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت.در زمان تبعید و زندان حملات صرع که تا پایان عمر گرفتار آن بود بر او عارض گشت. در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپالاتینسک اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد.در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در فاصله سالهای ۶۴-۱۸۶۲ کتابهای خاطرات خانه مردگان و آزردگان را به چاپ رسانید. در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانیاش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسید و سرانجام دراوایل فوریه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت. ماشالله چون زندگیش سراسر حادثه هستش و خیلی طولانیه(و من هم حال ندارم! سخن جلال آل احمد درباره داستایفسکی: من از داستایفسکی می ترسم.یعنی هر وقت کتابی از او خوانده ام وحشت کرده ام. نه از این باب که نوعی داستان جناییسر داده باشد به قصد کشیدن اعصاب و ایجاد ترس و از این فوت و فن ها؛بلکه از این جهت که در برابر دنیای پیچیده ی ذهن اواحساس حقارت می کنم.احساس هیچی،نیستی. واینکه آخر وقتی کسی همچو او قلم میزده تو دیگر که هستی؟... وازاین قبیل.و این حالی است که البته در بررخورد با دیگر بزرگان نویسنده هم به آدم دست می دهد. جالب اینجا هستش که وقتی تو زندان بوده دوبار به برادرش سفارش کرده که قرآن رو براش بفرسته!!
تو می دمی و آفتاب می شود... این یه شعر از فروغ فرخزاد هست که براتون نوشتم... فعلا... در پناه حق سلام ایندفعه با
یه شعر اومدیم،یه شعر مختص روز جمعه!...شعری که شاید با اس ام اس براتون فرستاده
باشن،ولی قرار نیست که به همونجا محدود بشه!...من خودم با خوندنش یه حسی بهم دست
میده،نمی دونم چه حسی،ولی خیلی قشنگه!... و کاش مرد غزل خوان شهر برگردد کار اصلی همیشه در درون انسان انجام می شود.همه چیز بر عهده ی سلولهای
خاکستری است.هیچ وقت این سلول های کوچک را از یاد مبر دوست من.
سلام ,احوال گلتون خوبه؟یه مدت من اصلا نت نبودم...زحمت روی دوش دوست
عزیزم فاطمه بود
این جمله ای هم که بالا نوشتم مربوط به آپ امروزه
اپ امروز: هرکول پوآرو
هرکول پوآرو یکی از برجسته ترین کارآگاهان در تاریخ ادبیات داستانی
است.او شخصیتی بسیار محبوب است که خالق او خانم آگاتا کریستی
به روشنی توصیفش کرده و برایش خصوصیاتی برشمرده که اورا با دیگر
کاراگاهان کاملا متفاوت ساخته( ام گابریل ما یه چیز دیگه است ها)
در پوارو چند ویژگی هست که اورا به شخصیتی بی همتا تبدیل میکند: وسواس
بسیار دارد,از افتادگی و فروتنی بسیار به دور است.همیشه کفش های ورنی به
پا دارد و مهمتر از همه,سبیل های خاصش به چهره اش شکوه خاصی میبخشد.
پوارو اهل بلژیک است و به وطنش علاقه بسیار دارد,در قرن نوزدهم و در
یک خانواده سنتی و کاتولیک به دنیا آمده است و در نزدیکی شهر اسپا بزرک
شده است.معلوم نیست دوران کودکی و جوانی را قبل از پیوستن به نیروی
پلیس چگونه گذرانده؛ولی با توجه به اشاره های متعددی که
به ادبیات کلاسیکمیکند در میابیم که احتمالا تحصیلات خود را در رشته ی
ادبیات به پایان رسانده(اشارات متعدد در کتاب رنجهای هرکول سال1947 )
او پس از به پایان رساندن تحصیلات به بروکسل میرود و در نیروی پلیس به
خدمت در می آید.
در سال 1904 به دلالیل نامعلومی از نیروی پلیس کناره گیری می کندو به
عنوان کاراگاه خصوصی مشغول به کار میشود.
چیزی نمیگذرد که پوآرو به کاراگاهی مشهور تبدیل میشود.پوآرو بعد ها از
کار دلزده شد و به روستایی به نام کینگز آبوت میرود و ساکن میشود.
و خود را با پرورش کدو سرگرم میکند و با همسایه های خود رابطه خوبی
برقرار میکند.
او حتی در دوران بازنشستکی هم نمی توانست حرفه کاراگاهی را فراموش کند
.از قضا راجر آکروید یکی از دوستان پوآرو
بوده و در همان دهکده ساکن
بوده به قتل میرسد.که موفق میشود قاتل را به دست عدالت بسپارد.
سرانجام پوآرو دریافت که بازنشستگی با روحیه او کارساز نیست و به لندن
بازگشت و اینبار در آپارتمانی واقع در عمارت وایت هیون اقامت گزید.
او برای رسیدگی به امور دفتری خود خانمی به نام فلیسیتی لمون را
استخدام میکند.
کارهای شخصی پوارو را مردی به نام جرج انجام میداد که مردی بسیار
صمینی و خویشت داری بود و تقریبا تا آخرین روزهای زندگی پوارو نزد او ماند.
..................................................................... فعلا تا اینجا داشته باشید چون وقت ندارم راستی اگه علاقه مند به
خصوصیات جامع و دقیق از عادات فردی و روش
کار و خصوصیات ظاهری پوارو خواستید بگید...
حتما براتون میذارم.......
فعلا..............................در پناه حق
موفق باشید.
از تاخیر در به روز کردن معذرت می خوایم... بدون هیچ حرف اضافه ای می گم که ایندفعه معرفی کتاب داریم...کتاب «ازبه» نوشته ی رضا امیرخانی!...به این دلیل این کتابو معرفی می کنم چون خودم خیلی دوستش دارم!!!.... احتمال هم می دم که خوندیدش ولی به هر حال.... داستان از آنجا شروع میشه که دختر 8 ساله ای (فرانک) به یکی از خلبان های جنگ (مرتضی مشکات) نامه موفق باشید! با تشکر از سایت نور آسمان
بچه های خوبی شدیم و قراره زودبه زود آپ کنیم!! الان هم درباره ی رمان «آنا کارنینا» نوشته ی «لئو تولستوی» مطلب گذاشتیم. خودمون هنوز نخوندیمش ولی خیلی دوست داریم بخونیمش... آنا کارنینا نام رمانی است نوشته ی لئو تولستوی ، نویسنده ی روسیاین رمان در آغاز به صورت پاورقی در سالهای 1875 تا 1877 در گاهنامه ای به چاپ می رسید رمان آنا کارنینا را شاهکار سبک تخیلی واقعگرا دانسته اند تولستوی در نوشتن این داستان سعی داشته برخی افکار خود را در غالب
دیالوگ های متن به خواننده الغاء کند و او را به تفکر وا دارد.در بعضی
قسمت های داستان تولستوی در بارهٔ شیوههای بهبود کشاورزی یا آموزش سخن
گفته که نشانگر این است که در این زمینهها اطلاعات وسیعی داشته است.البته
بیان این اطلاعات و افکار،بعضا ً باعت شده داستان از موضوع اصلی خارج شده
و خسته کننده شود.به خصوص وقتی که در داستان صحبت از کشاورزی میباشد. یکی
از بارز ترین جلوههای ظهور اندیشههای این نویسنده در داستان،قسمت هایی
است که او افکار مذهبی خود را در غالب افکار شخصیت مهم داستان یعنی (لوین)
آورده است. داستان از اینجا شروع میشود که زن و شوهری به نام های استپان آرکادیچ
و داریا الکساندرونا با هم اختلافی خانوادگی دارند.آناکارنینا خواهر
استپان آرکادیچ میباشد و از سن پترزبورگ به خانهٔ برادرش که در مسکو
میباشد میآید و اختلاف زن و شوهر را حل میکند و حضورش در مسکو باعث
بوجود آمدن ماجراهای اصلی داستان میشود... در داستان فضای اشرافی آن
روزگار حاکم است.زمانی که پرنس ها و کنت ها دارای مقامی والا در جامعه
بودند و آداب و رسوم اشرافیت و نجیب زادگی بر داستان حاکم است در کل
داستان روندی نرم و دلنشین دارد و فضای خشک داستان جنگ و صلح بر
آناکارنینا حاکم نمیباشد. این داستان که درون مایهای عاشقانه-اجتماعی
دارد،بعد از جنگ صلح بزرگترین اثر این نویسندهٔ بزرگ روسی میباشد. این چند وقته ما زدیم رو خط معرفی نویسنده.الان هم زندگینامه ی «توماس مان» رو می ذاریم.
آثار دیگر توماس مان عبارتند از: آشفتگی زودرنج، یادداشتهای پاریس ، خلاصه
زندگی، شوپنهاور، اروپا هوشیار باش، فروید و آینده، سرهای عوض شده، اصالت
فكر، قانون، اعترافات فلیكس كرول، گوته نماینده بورژوازی، و شارلوت
درویمار.
در سال 1582 موقعی که هجده ساله بود ، دلباخته دختری بیست و پنج ساله
به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی
صاحب سه فرزند شدند . از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری
تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.
پس از ورود به لندن
به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول
شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام
پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد . بعدا وظایف
دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت . این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد
استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم
قطاران را برانگیخت.
در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه
نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر
تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند . تنها
طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می
دادند.
در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در
سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد
و در 1597 اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه
نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه
تئاتر می آمد.
الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی
باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش
اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه "گلوب"
که در ساحل جنوبی رود تیمز
قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه
گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این
تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد
چیمبرلین" باشند . اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا
لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با
تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می
کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان
و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام
"جن جانسن" را نیز به اجرا در می آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ویلیام
شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.
این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه ای ساخته شده بود ، که
مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت
سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه ای منتهی می گشت که از قسمت
فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می شد.
شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت
تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه
"هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر
حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود . احتمالا
شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد
بازگشت ، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن
دور باشد . چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در
جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه هایی که در این دوره از زندگیش
نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال 1611 به اجرا در
آمدند.
در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی
خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در
کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه
زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.
http://daneshnameh.roshd.ir
) برای اطلاعات بیشتر به این لینک می تونید مراجعه کنید.![]()
![]()
افتاب میشود...
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
مینویسه و خلبان رو تحت تاثیر قرار میده. خلبان هم تو عملیات پاهاش رو از دست میده و دیگه اجازه ی پرواز نداره.اما برای پرواز کردن خیلی تلاش میکه...جنگ تموم میشه و مشکات ،فرانک رو می بینه...(به این میگن توضیح کامل!!!)
این هم قسمتی از کتاب:
_فرانک !امشب دعوتم پارتی...
_به من چه؟
_نه از این پارتی های دیگوری .تریپش خیلی کلاسه.فول پارتی !همه چی تمام!
_من چی کار کنم؟
_هیچی!فقط گفتم به ات بگویم.یعنی اگر دوشت داشتی بیا یا هم بریم...
_درس دارم.
_خسته کردی درس را!ولش ...یک امشب رو بیا بریم.تریپ صفا...
چیزی بهش نگفتم.اما دست بردار نبود.پاپی ام شده بود ناجور.یه قول پسرها گیر داده بود سه پیچ!خلاصه عاقبت راضی شدم که برم...
....
زنرال لیتهولد بلند شد و غضبناک نگاهمان کرد.ما سربازان رشید ارتش شاهنشاهی هم از ترس کپ کردیم.آختونگ پاختونگی کرد و فریاد کشید.
مرتضا گفت:
_بچه هاا !مثل این که می گوید بپریم پائین!
_از این ارتفاع؟ مغز خر که نخورده ایم!
ژنرال جلو آمد و یقه ی من را گرفت .دکمه ی بالای لباسم را باز کرد و یک نقشه فرو کرد توی لباش نظلمی من .
یک قطب نما را هم با نخش عین گردن بند اانداخت دور گردنم.بعد هلم داد سمت در باز هلیکوپتر.نگاخش کردم و به
فارسی گفتم:
_شوخی می کنی؟...
نمی داند از آمدن آن شاد باشد یا از رفتن این محزون ؟ عید فطر پاک ترین و
عیدترین عیدهاست چرا که پاداش ِ یک ماه عبادت و شست و شوی جان درنهر پاک
رمضان است.
عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست .
عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خویش دوباره متولد می شود.
ماه مبارک رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نو ؛با جانی تازه از آن سر بر می آورد .
اگر درعید فطر در نیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را درروح خود احساس نکنیم، عید فطر ؛ عید ما نیست ..

آلمان متولد شد .پدرش بازرگان غلات
بود كه بعدها به مقام سناتوری شهر آزاد لوبك رسید. توماس تحصیلات متوسطه
خود را در همین شهر انجام داد تا بالاخره در سال ۱۸۹۴ دوره ی دوم دبیرستان
را به پایان رساند، اما هر گز شاگرد ممتاز نبود.پس از مدتی در یك شركت
بیمه در شهر مونیخ مشغول به كار شد و در ساعات فراغت نیز گاهی قلم به دست
می گرفت و داستانهایی می نوشت تا اینكه اولین اثر او به نام «افتاده ها»
در مجله ی ادبی «كزلد شانت» به چاپ رسید و با انتشار این داستان سبك وی
مشخص گردید. توماس در همین زمان در دانشگاه مونیخ در رشته های تاریخ و
ادبیات نام نویسی نمود و مدتی هم به هنر نقاشی پرداخت اما هیچ كدام از این
رشته ها را به پایان نرسانید. توماس مان در سال ۱۸۹۵ كتاب «فریدمن كوچك»
را منتشر ساخت. در سال ۱۸۹۷ مدتی همراه برادرش ، هانریش ، به رم رفت و
درهمان سال نگارش كتاب «برودن بروكس» را شروع كرد.
این كتاب كه در حقیقت زندگی خانوادگی خود نویسنده است، سرگذشت خانواده ای
بورژوا است كه به تدریج دچار انحطاط و تباهی می گردد و شیوه نگارش این اثر
با توصیف زیبایی كه از شهرهای شمالی آلمان و آداب و رسوم مردم آن دارد؛
بسیار با ارزش است. این كتاب در سال ۱۹۰۱ منتشر و موجب شهرت توماس گردید.
سپس وی در سال ۱۹۰۳ «تونیو كروگر» و «تریستان» را منتشر ساخت.
دوران اوج كار نویسندگی توماس مان ، مقارن با سلطنت گیوم دوم و بسط
اقتصادی و سیاسی آلمان بود. در این زمان نویسنده بزرگ به سیاست و مسائل
سیاسی بی اعتنا بود. در آثارش استحكام شكل و قدرت بیان به خوبی آشكار است
و توصیف و واقعیت گرایی با مطالعات عمیق روانشناسی به طرزی عالمانه و دقیق
بیان شده است ولی از سال ۱۹۱۲ كه مقدمات جنگ جهانی اول تدارك می شد، توماس
مان نیز تحت شرایط زمان درگیر كار سیاسی شد و به نگارش شاهكار فناناپذیر
خود به نام «كوه جادو» پرداخت كه دوازده سال بعد انتشار یافت و چنان
اهمیتی به وی بخشید كه در سال ۱۹۲۹ جایزه ادبی نوبل به او اهدا گردید. سال
۱۹۱۳ كتاب «مرگ در ونیز» و در سال ۱۹۲۴ «كوهستان سحرآمیز» را منتشر ساخت.
آثار دیگری كه وی در این دوران نوشته است عبارتند از: «فردریك و اتحاد
كبیر»، «تفكرات مرد غیر سیاسی» و یك اثر تحقیقی به نام «تولستوی و گوته».
بر اثر تحولاتی عمیقی كه با وقوع جنگ دراندیشه ی توماس پیدا شد ، كتاب
معروف «تلاش ها» را نوشت. سال ۱۹۲۵ آغاز دوره ی درخشان و با عظمت تفكرات
وی بود. در این دوران كه نهضت ناسیونالیستی آلمان به شكل حزب نازی مسخ می
شد ، تفكر او به جنبه های فلسفی گرایید و در سال ۱۹۲۶ به پاریس مسافرت
نمود و كتاب «رنج ها و عظمت ریچارد واگنر» را به نگارش در آورد. وی سپس در
سال ۱۹۳۰ كتاب «ماریو و جادوگر» و در سال ۱۹۳۳ «یوسف و برادرانش» را منتشر
نمود.
۱۹۳۳ ، سال گسترش «نازیسم» و قدرت حزب نازی بود و حكومت به دست این حزب
افتاد. مان مردانه به مبارزه با عملیات وحشیانه و غیر انسانی هیتلر و
همكارانش برخاست، به دستور كمیته مركزی حزب نازی كتاب های توماس مان تحریم
شد و نسخه های موجود آن جمع آوری و سوزانیده شد و حتی نزدیكان وی كه در
آلمان بودند، دستگیر شدند و مورد شكنجه قرار گرفتند. در این هنگام وی از
سویس به چكسلواكی رفت و تابعیت آن كشور را پذیرفت.مقارن حمله ی هیتلر به
خاك چكسلواكی در سال ۱۹۳۸ ، مان به فرانسه و سپس به انگلستان رفت و چون
جنگ جهانی دوم سراسر اروپا را فرا گرفت به آمریكا مهاجرت كرد و چندی بعد
تابعیت آمریكا را پذیرفت.توماس مان در عین مبارزه آشتی ناپذیر با
«هیتلریسم» از راه ِ قلم و دستگاه های فرستنده ، هرگز یك لحظه كار اصلی
خود را فراموش نكرد. وی كتاب «نوكتورن» را در سال ۱۹۳۴، «مبادله نامه ها»
را در ۱۹۳۷ «آینده دمكراسی» و بیو گرافی های «فروید – گوته و واگنر» و
همچنین «این صلح» و «یوسف در مصر» را در سال ۱۹۳۸ منتشر ساخت.تماس مان
كتاب «این جنگ» را در سال ۱۹۴۰ و كتاب «دكتر فاوست» را در ۱۹۴۷ انتشار
داد. «مان» از سال ۱۹۵۲ در قریه كوچك «ارلنباخ» در نزدیكی شهر زوریخ اقامت
گزید و تا آخر عمر اوقات خود را همان جا گذرانید.توماس مان در۱۲ اوت سال ۱۹۵۵ در اثر عارضه قلبی پس از یك دوره بیماری
، در بیمارستان ایالتی «زوریخ » چشم از جهان فرو بست.
| Design By : Night Skin |

